یکشنبه – 11/4/85 – 50/8 صبح
خدایا پنج نوبت نماز کمترین میزانی است که می توانم در جریان آب رودخانه تو روح و ذهنم را شستشو دهم خدایا یاریم که نفس، این فرصت را از من نگیرد.
آهای نفس من تسلیمت نمی شوم. هر چند گاهی هجومت آنچنان قوی است که لحظه ای ، تسلط از دست دهم. اما بر عهد خود پای می فشارم و با صدای بلند می گویم که ناراحتی حاصل تفکر بر چیزهایی است که می توانند ناراحت کننده نباشند. تفکر حاصل فعالیت ذهن من است و هیچ ربطی به امور بیرونی ندارند.
من با کاستن از سرعت جریان افکارم، بر آنها آگاهم و با آرامش، گام به گام در مسیر انجام تک تک کارهای امروزم گام بر می دارم. حمله نفس سودی نخواهد داشت. و من خداوند را سپاسگزارم که تنها راه مبارزه با آن را می دانم: آگاهی هر لحظه بر جریان افکارم. از نفس عزیز نیز سپاسگزارم که با این چنین شُکهایی مرا از روزمرگی می رهاند. خداوندا امروزم تقدیم تو باد و نفسم قربانی پای تو!
یکشنبه – 11/4/85 – 10 صبح
من تسلیم دشواریها نمی شوم. موفقیت عبور از همین دشواری هاست.
من به اعجاز خداوند ایمان دارم. من به این که هر چیزی در بهترین مکان و زمان خودش روی می دهند ایمان دارد. من به این که هر لحظه فکر و نیت من آینده دور و نزدیک مرا شکل می دهد ایمان دارم.
خدایا من را به راه راست هدایت فرما.
دوشنبه – 12/4/85 – ساعت : 17/19
خداوند گویا در شرایطی هستم که غفلتم موجب سقوطی شدید و هوشیاری ام باعث جهشی عظیم می گردد.
خدایا تنها جزیی از تو هستم و تنها از تو یرای می طلبم.
خدایا تو هر لحظه جریان داری و بی تردید جریانی الهی و مثبت. پس منفی وجود ندارد. منفی مخلوق ذهن منفی باف است تمرکز بر امور بیرونی به واسطه ترس. و ترس نقطه مقابل ایمان. خدایا به من درکی عطا فرما تا همواره در حریم ایمان تو باشم هم آنجا که ترس وجود ندارد.
خدایا یاری ام ده تا بتوانم نفس بدخواهم را ساکت کنم. بتوانم آن را تربیت کنم و بتوانم از او همچون مرکبی تیزپا در مسیر رسیدن به تو سواری گیرم. خدایا من تنها به واسطه قدرت و بزرگی توست که می توان این اسب وحشی را رام کنم.
خدایا به چشم دلم نوری عطا فرما تا بتوانم دور دستها را ببینم. خدایا آنقدر نور در دلم بتابان که نفسم را از شدت روشنایی کور کند. خدایا آنقدر فریادت را بلند بر سرم بکش که نفسم ناشنوا گردد.
خدایا من قدرتمندم به واسطه تو و هر گاه نسبت به حضورت آگاه بودم بسیار تاثیرگذار بوده ام.
قایقی خواهم ساخت. خواهم انداخت به آب و دور خواهم شد از این خاک غریب. خدایا خاک نفس، سرزمین غریبی است. و غریبی بد دردی است. خدایا در حال ساختن قایقم تا به سوی تو آیم. به سرزمین امن و مقدس تو . خدایا دیگر طاقت غریبی ندارم. خدایا غریبی داشت هم زندگیم را نابود می کرد و من دارم آماده می شوم که ترک غربت کنم و عزم وطن کرده ام. خدایا دیگر نمی توانم در خاک غریب نفس اقامت کنم و نفَس بکشم. گویی دیگر آنجا هوا نبود و من دلم برای خانه تنگ شده است.
خدایا من به همه کارهایی که این هفته باید انجام دهم آگاهم و آنها را به بهترین نحو و در بهترین زمان انجام خواهم داد.
13/4/85 – ساعت 10/8 صبح
امروز سه شنبه ای بی نظیر است چرا که حضور خداوند دست حمایتگر و قدرتمندش و خلاقیتش همواره مرا احاطه کرده و من به این احاطه مقدس در هر لحظه از این سه شنبه آگاهم.
15/4/85 – ساعت 47/8 صبح
خدایا بسیار خوشحالم که می توانم خودم را جزیی از شبکه شعور تو ببینم و تنها از تو یاری بجویم. خدایا خوشحالم که قرار گرفتن و حرکت در صراط المستقیم این همه برایم مهم است.